محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1270

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حسان بن مله . صبحگاهان پيش رفاعه رسيدند و حسان به دو گفت : « تو نشسته اى و بز مىدوشى و زنان جذام به اسيرى رفته‌اند كه از نامه اى كه آورده بودى فريب خورده‌اند . » رفاعة بن زيد شتر خويش را بخواست و آن را براى حركت آماده مىكرد و با خود مىگفت : « تو زنده اى يا نام زنده دارى ! » آنگاه به امية بن ضفاره برادر ضبيبى مقتول برخوردند و سوى مدينه روان شدند ، سه روز در راه بودند و چون به مدينه رسيدند سوى مسجد رفتند و يكى آنها را بديد و گفت : « شتران خويش را اينجا نخوابانيد كه دستهاى آن قطع مىشود » و همچنان كه شتران ايستاده بود از آن فرود آمدند و چون پيش پيمبر خدا رفتند و آنها را بديد با دست اشاره كرد كه پيشتر روند و چون رفاعه سخن آغاز كرد يكى از ميان مردم برخاست و گفت : « اى پيمبر خدا اينان جادوگرند . » و اين سخن را دو بار گفت . رفاعه گفت : « خدا بيامرزد كسى را كه امروز با ما جز نيكى نكند . » اين بگفت و نامه اى را كه پيمبر براى او نوشته بود به دو داد و گفت : « بگير اى پيمبر خدا كه نامه اش كهن است و خيانتش تازه است . » پيمبر گفت : « اى پسر بخوان و بگو چيست ؟ » وقتى نامه خوانده شد از آنها پرسش كرد و ما وقع را بگفتند . پيمبر گفت : « با كشتگان چكنم ؟ » و اين را سه بار گفت . رفاعه گفت : « اى پيمبر خدا تو بهتر دانى كه ما حلال ترا حرام نمىكنيم . » ابو زيد بن عمرو گفت : « اى پيمبر خدا زندگان را رها كن و ما خون كشتگان را نديده مىگيريم . » پيمبر گفت : « ابو زيد سخن درست آورد ، اى على با آنها برو » على گفت : « اى پيمبر خدا ، زيد اطاعت من نمىكند . » پيمبر گفت : « شمشير مرا ببر » و شمشير خويش را به او داد .